تبليغاتX
شعر مي وزد چون نسيم ارام بي صدا
صدا کن مرا صدای تو خوب است...

 

وقتي براي موازي بودن راهي نيست

*دو خط موازي در بي نهايت در ابديت هم به هم نمي رسند.

مرد اين را نمي دانست وقتي تصميمش را گرفت مي خواست وازي بماند گفت طوري مي رويم كه به هم نرسيم.براده اي كه در دور هاي دلش پنهان بود خنديد من اما نخنديدم از پشت پلك تاريخ مرد را مي پاييدم ودلم مي خواست نتواند وازي بماند زندگي من به عاقبت تصميم مرد گره خورده بود تركيب عجيبي بوديم:

من بيرون بودم پشت پلك تاريخ

مرد وسط صحرا بود

وبراده در اعماق مرد

ويك تصميم ما را به هم مي پيوست

*شانه در پيچ موج ها فرو رفت و نرم تا شانه هاي زن پايين امد.مرد در اينه به او خنديد نعلين پوشيد پرده ي خيمه را بالا زد غلامي كه اب مي اورد از كنارش رد شد:كارواني را ديدم همين نزديكي از نام و نشانشان پرسيدم حسين بن علي و خانواده و دوستانش به كوفه مي رفتند.ديدن يك كاروان ديگر چيز عجيبي نبود صحرا بزرگ بود به اندازه ي عبور ده ها قافله از كنار هم اين دل مرد بود كه براي اين عبور بزرگ نبود چشم هايش سياهي رفت ناگهان چه بلايي بر سرش امده بود؟هيچ وقت به دشمنان اين طايفه نپيوسته بود ولي باور هو نكرده بود كه در قتل عثمان شريك نبوده اند.نزديك خانواده ي علي نيامده بود همان دورها مانده بود يك قدم پيش و يك قدم پس بينا بين راه! حابا پسر علي در كارواني در چند قدمي در حركت بود(به همه بگواز كاروان حسين دور مي مانيم از دو راه جدا مي رويم هرجا كه انها منزل كردند ما جلوتر يا عقب تر خيمه مي زنيم)

*من وبراده مرد را مي ديديم او از درون من از بيرون ولي او هيچ كداممان را نميديد من كه بعد ها بودم و راده كه از پيش تر ها پنهان بود مرد نميديد كه اين براده است كه چون اسفند اتش ديده جز ميزند و به ديواره هاي سينه اش مي كوبد و اين منم كه مشتاقانه منتظرم او از راه ديگري برود و همه چيز را فراموش كند و بخورد و بگردد و خوش باشد.

*زن رو به روي اينه شانه به شانه اش ايستاد: دو سه روزي در فكري زهير

_ چيزي نيست

_بعد از اين همه سال ميشود چيزي را از هم پنهان كنيم؟

نمي شد ولي مرد باز سعي كرد.

فانوس را برداشت.نعلين هاي مرد در خاك نرم فرو رفتند غلام كنار اتش چرت ميزد

_نام اين منزل كه امشب مانده ايم چيست پسر؟

_زرود اقا!

سفره پهن و خيمه گرم بود انگشتان باريك و كشيده ي زن نان ها را در سفره مي گذاشت كنار سفره نشست كهصداي مردي از پشت در خيمه امد:

اقايم حسين مي خواهد تو را ببيند زهير لقمه در دستانش ماند دور از دهان طوري لرزيد كه ردا افتاد مات مانده بود چشم هاي زن روبه رويش شعله كشيدند شايد براي اينكه گرمش كنند.صداي زن چون عطر كه بپاشند روي تن خيمه ريخت:پسر پيغمبر تو را صدا كرده تو ترديد مي كني؟ جمله ان قدر تيز بود كه روح را شقه كند. نعلين هايش را پوشيد نيمي از روحش را در گرماي خيمه پاي سفره روبه روي زن جا گذاشت و نيمه ي ديگر را در شب صحرا تا پشت تپه ها به خويش برد.

*براده از ميان شقه هاي روح بيرون جسته بود ودكانه بالا و پايين مي پريد دور خودش مي چرخيد و بر نعلين هاي مرد كه به سمت تپه مي رفتند بوسه ميزد.

من نگران بودم دلم توي خيمه بود من مي واستم هنوز به سمت كوفه دوراه باشد براي رفتن براي پيوستن دو كاروان باشد ولي نبود ديگر نبود خط موازي به سمت ديگري قوس پيدا مي كرد براده مي خنديد و من مدام مي پرسيدم يعني نميشد موازي بماني ؟...بمانم؟

*زن پشت تپه ها فانوس را بالا گرفته بود و انتظار مي كشيد سايه ي مرد به تصوير واضحي تبدي شدوبعد به خودش زن خيلي زود فهميد. چشم هايش!در چشم هاي مرد چيزي مثل عشق مي در خشيد

گفت اقا را ديدم گفتند با ما بيا اسبم كجاست؟ روي پا بند نبود همهي مردان را صدا زد :ميخ هاي چادر مرا بكنيد همه ازاديد برويد به خانه هايتان من دارم مي روم اقا صدايم كردند زن پرسيد؟چيزي جا نگذاشتي؟ نه هيچ چيز جا نگذاشته بود همه ي روحش را داشت مي برد همه ي انچه داشت را كف دستهايش گرفته بود و مي خواست بدود. زن دوباره پرسيد چيزي جا نگذاشتي؟ زن ودش را مي گفت كه داشت جا مي ماند توي ان خيمه وسط صحرا پشت تپه هامرد ايستاد شا نه هاي زن را گرفت گذاشت عشقي كه در چشمهايش نشانده بودند بپاشد روي صورت زن.چشم هاي زن درخشيد از همان عشق. مرد گفت: ازادي تو را طلاق مي دهم همه ي مهرت را مي دهم اين مردان تو را به قبيل ات باز مي گردانند چون من دارم مي روم.

زن ردايش را گرفت:تو بروي همراه پسر پيغمبر ومن جا بمانم؟مي ايم! راه افتادند شانه به شانه به هم فكر نمي كردند با هم به او مي انديشيدند.صحرا ساكت بود و فقط صداي چهار قدم مي امد زن پرسيد: وقتي رفتي اقا چه گفتند به تو؟شايد منتظر شنيدن وعده اي بود عنيمتي بهشتيكه به مرد گفته بودند تارهاي مرد از شوق لرزيدند:گفتند سرت در راه ما بريده خواهد شد!

زن در شگفتي نماند زن مي فهميد عشق ر مي فهميد او بگويد سرت در راه ما بريده خواهد شد دليل كافي بود براي همه چيز براي سر از پا نشناختن براي ان همه بي تابي دليل كافي بود.

*هرچه گشتم براده پيدايش نبود مرد شده بود براده يه براده تمام مرد شده بود؟نمي دانم من عذادار راه سوم بودم كه از دست ميرفت.راه خوب بودن وبا حسين نبودن.راه با حسين بودن و همه چيز را نباختن.با هر گامي كه ان دوتا بر مي داشتند راه سوم بيش تر از دست مي رفت خط موازي مي رفت كه منطبق شود من مانده بودم و اين نتيجه ي تلخ كه در عاشورا يا منطبق هستي يا متقاطع!در عاشورا براي موازي بودن هيچ راهي نيست و انتخاب چه سخت مي شود وقتي تو را به خيمه صدا نكرده اند چيزي نگفته اند كه حال خودت را نفهمي وقتي قرارباشد با عقلت عشق را انتخاب كني زهير مي شوي هي بايد پشت تپه ها پنهان شوي با خودت بجنگي بلرزي من مانده بودم و واي!

واي اگر حضرت عشق به خيمه نخواندمان

واي اگر قطب براده ي پنهانمان را صدا نزند!

*غروب بود زن غلامش را صدا كرد:اين كفن را ببر و اقايت زهير را كفن كن

چيزي نگذشت غلام برگشت غروب بود غلام گفت:پسر پيغمبر كفن نداشت روي خاك بود نتوانستم زهير را كفن كنم...!

<...........................................................................

من اما...

دست های قلم شده

سرهای بریده

خیمه های سوخته

و کودکی که تمام شد

همه ی ماجرای تو همین بود

من اما...

من و دست های قلم شده

من و سرهای بریده

من و خیمه های سوخته

من وکودکی که تمام شد

من اما هیچ گاه به ارامش نمی رسم.

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 16:58  توسط اسمان  | 

ارامش

پير نبود كه اما... مي گفتند:

پير مرد بلند شد پيرمرد نشست و پيرمرد خواند

...

از ميان هر سنگ قبري كه مي گذشتم

مي ديدمش جلوي چشمانم

تنها بود شايد من تنها بودم كه...

دعا مي خواند

نگاه نمي كرد من اما نگاه مي كردم

تماشايش مي كردم

ديروز كه سر خاك ( م‌ ) رفتم او انجا بود

دعا مي كرد من دوباره ارزو كردم

كاش يكبار مي تونستم جاي او باشم

جاي ان كفشهاي پلاستيكي كه به پا داشت

و شايد...

روزها مي گذرد كار من فقط شده ارزو كردن

چشمهايم را كه باز مي كنم انگار دنيا برايم تمام مي شود

من اما كي تمام مي شوم

نميدانم م م

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 17:55  توسط اسمان  | 

7سالگي...

ارام ارام امدي طوري كه... و حالا چيزي از تو نمانده هيچ

شايد رفته اي شايد...

ومن تنها

مي خواستم خنديدن در هواي هفت سالگي هايم را برايت به يادگار بگذارم

مي خواستم سكوت اين شب هاي سياه را كمي برايت معنا كنم

ومي خواستم كمي شبيه من باشي

كمي شبيه 7سالگي خودت

كمي شبيه ان روزهايي كه من داشتم تصميم بزرگي مي گرفتم

كمي...

چه كسي مي توانست تو را بفهمد چه كسي مي توانست؟

گفتم:به من كه مي رسي سكوت كن كه من مي فهمم تو رااا

كه مي فهمم تلخي زير زبانت چه مزه اي دارد

مي بيني سنگ حادثه نيست سنگ نشان است

نشان روزهاي پوچ نشان روزهاي ترديد داشتن و نشان

بي نشان هايي كه هيچ گاه خودشان را باور نداشتند و...

باور كن من شاعر نبودم موج نه وطوفان هرگز

من 7سالگي بودم

از خيابانها كه مي گذشتم ادمها همه مثل هم بودند اما..

اما نمي دانم چرا هيچ كس مثل خودش نبود

همه مثل هم مرا نگاه مي كردند

از كنارشان كه مي گذشتم با خودم مي گفتم

با خودم مي گفتم:كاش لااقل تو مثل خودت باشي

                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 19:47  توسط اسمان  | 

کریسمس مبارک...

 

سلام کرسمس مبارک برای من برای تو و برای همه ی کسانی که عاشقانه به مسیح عشق می ورزیدند

...

یادت هست؟نشستیم کف حیاط زانوهایمان در حلقه ی دستها تکیه دادیم به دیوار کوتاه پشت سرمان

یادت هست گفتی بیا عشق هایمان را یکی کنیم بعد هر دو. با هم لقمه بر داریم بی اینکه فکر کنیم این را

تو اورده ای یا من گفتم قبول قرار شد تو از مسیح خودت بگویی من از او...

شروع کردی با شوق با اشک با التهاب ان مهربان ناصری تمام روحت را تسخیر کرده بود همچنان که او مرا

انگار که حرفهایت مرا طلسم کرده بود نمی دانم شاید جادوگری بود از دیار عاشقان و شاید...

نفهمیدم باور کن که نفهمیدم تمام سهم تورا از عشق خوردم بی انکه چیزی از او بگویم گفتی بس بگو نتوانستم

و نگفتم تو سفره را بستی قهر کردی ولی من همان جا نشستم و تا خود صبح گریستم...

حال سالهاست به ان عشق نیمه کاره فکر می کنم به ان میهمانی نا تمام من می خواهم حرف بزنم می خواهم

حرفهایم را تمام کنم ولی باور کن که باز می ترسم همان طور که ان شب ترسیدم

اخر

تو از مسیح خودت خوب گفتی خوب حرف زدی من عاشقش شدم ولی به خدا قسم گفتن از او سخت است

چرا که باور کردنش اسان نیست کسی اگر فراتر از خیلل تو باشد تو چگونه می تونی او را توصیف

کنی؟

عزیز من .................................................................................................

مسیح تو در دسترس بود باور کردنی خیلی نزدیک میشد به او دست کشید لمسش کرد ولی مسیح

من نبود.کسی اگر خار در چشمش باشد واستخوان در گلویش(نهج البلاغه خطبه 3)لمس کردنش اسان نیست

هست؟

من باور کن باورکن هنوز هم انجیل را ورق می زنم حال تورا خوب می فهمم خوب می شناسمت

چقدر خوب است مسیح تو ادم دلش می خواهد دستش را ببوسد ای کاش من بطرس او بودم...لوقای او

...شمعون او...حواری او...یا بنده ای بودم کهیکبار فقط او را دیده باشد

....

ای کاش تو هم یکبار مرا می خواندی مرا می فهمیدی.

من یوحنای ان مسیحی هستم که دلها را میبرد جان ها را می گیرد من به شمشیرش بوسه میزنم حتی اگر

لبه اش زبانم را ببرد ای کاش که شمشیر او زبانم را ببرد می بینی چقدر تفاوت است بین مسیح تو واو

مسیح تو کبوتر گلی را جان میبخشد حال که او جان انسان گلی را میگیرد باور کن ان شب هم از همین ت

ترسیدم از سرزنشت از انکه نتوانی مرا بفهمی تو اگر با زبانت حرف نمی زدی ملاحظه ام را می کردی

چشم هایت که می گفت چشمهایت که خیلی حرفها داشت برای گفتن و اگر می پرسیدن من جوابی

نداشتم

همه پیغمبران تاریخ گفته اند مسیح تو هم خیلی خوب گفت که انسان مومننماز می خواند

روزه می گیرد..خمس میدهد...صدقه دعا به مردم کمک می کند

ولی خوبان کی اند؟ان خیلی خیلی خوبان چطورند؟چکار می کنند؟من بیشتر از اینها تشنه ام

دلم اب می خواهد نه اب گل الود اب زلال صاف صاف صاف

او می گوید:دنیا انها را می خواهد انها نمی خواهندش اسیرشان میکند جانشان را می دهند

تا ازاد شوند می گوید:مردم انها را می بینند ومی گویند انها بیمارند . انها بیمار نیستند

می گویند انها دیوانه اند و باور کن که انها دیوانه چیز بزرگی هستند.اگر حرفهایش را از زنان

خودش می شنیدی خشک می شدی مجسمه و.....می مردی به همین راحتی او جان انسان گلی را

می گیرد.از من نپرس چرا او با انسان چنین میکند از من نپرس چرا او معلم امتحان های سخت است

او معلوی است که شاگردانش هیچ گاه برای نمره20بهمکتبش نمی ایند که هیچ گاه بیست

نمره ی زیادی نیست...

نامه ام تمام شد امیدوارم تا اخرش را خوانده باشی ولی می دانم که هنوز هم اورا نمیشناسی

چرا که من هم هنوز اورا نشناخته ام

این مرد هنوز هم مرد غریب است...

دوباره می گویم کرسمس مبارک

                              

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 10:25  توسط اسمان  | 

دچار...

 

یک شبی زیر باران

از میان...

میخک و یاس

از میان...

ان گلهای با احساس

در خفا تنهایی...

چیدمش

از برای روزهای بی وفایی....

یک شبی زیر باران

از میان...

ان سالهای دور از میان ان روزهای بی باران

قطره ای

عشق

هدیه اش

کردم

چشم خود را بستم

عاشقانه ...

زیر باران...

باخودم می گفتم:

من چه شادم امشب و به قول سهراب:

"چه اندازه تنم هوشیار است

وچه اندازه بی تاب

تاریخ...

معمولا وقتی زود امد زود هم خواهد رفت

وکارش چیزی نیست جز تکرار

تکرار تکرار

عاشقانه وگاهی بی قرار

تاریخ همیشه پنج نقطه دارد و پنج انگشت برای نوشتن

برای از روزهای بی تو گفتن

برای سکوت

برای ان روزهایی که من میشوم مات ومبهوت

به گمانم خسته است

شاید به نقطه هایش دلبسته است

جمله ای میگویم شاید خواند

روزی از کتاب تاریخ

تا بداند

...

من دچار او بودم

او دچار نقطه های تاریخ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:34  توسط اسمان  | 

شکارچی...

سکوت همیشه سرد است و جنگل ...

گاهی سبز و گاهی به رنگ هرچه سیاهیست

مثل غار خفاشان     و      گاه مثل یک چیز نورانی

شکارچی منم م م    که  ارام ارام     می گردم بین...

ردپای توست که مانده برجا

من...

سکوت را می شکنم و تو پا به فرار می گذاری

کمی ارام باش کمی بنشین کمی بیا سای

نه ه ه ه

من قول می دهم تفنگی همراهم نیست باور کن

نزدیک تر بیا

خودت را با نور تطهیر کن

انگونه باش که هستی انگونه باش که من می خواهم  چون یک چیز کثیف و گاه چون نوری در اعماق تاریکی

خودت را کشف کن چون...

یک یادبود باستانی

                        خاطره ها  خاطره ها    خاطره ها

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:53  توسط اسمان  | 

امروز شايد هم امشب

احساس اسمان من مي خواهد جار بزند احساس خود را...

به اندازه ي يك قطره باران

مي خواهد بگريد...

يه اندازه ي يك پرواز كبوتر

مي خواهد اوج بگيرد...

به اندازه ي يك دنيا

حرفها دارد براي گفتن...

امروز رستاخيز واژه هاست...

..........................

اين منم...

وشب سكوت مي كند وباز

نگاه من در نگاه توست...

چشم تو دوباره قهر مي كندوباز

مي دانم كه اين جاده چشم به انتظارتوست...

تو دست در دست ديگري مي نهي وباز

اينه فرياد مي كشد كه تنهاي تنهاست...

تو سوار كشتي ارزوي خود شدي

اين منم كه باز ارزوي رسيدنم به درياهاست...

...............................

 

و هيچكس در اين سكوت بي كسي مرا صدا نمي كند

و اين صدا صداي توست كه هيچ گاه مرا رها نمي كند..

من در انتهاي اين كوچه تنها ايستاده ام

اگرچه تنها شدم دانستم كه دنيا به هيچ كس وفا نمي كند...

تو هيچ گاه رهايم نكردي در اين سراي بي كسي

مي دانم چرا چون تويي هيچ گاه خطا نمي كند...

................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:13  توسط اسمان  | 

كويرمن... شلوغي هاي سرزمين تو

غنچه هاي نورس خوش به حالتان

كه ابرها مي بارند بر شانه هاي سردتان

مي دانم كه تنگ است دلهايتان

تشنه ي افتاب داغ ماست لبهايتان

شما كه در ديارتان

در ان شلوغي هاي سرزمينتان

پر است از عطش لبهايتان

بدانيد...

ما تمام لحظه هاي داغ افتابمان

تمام لحظه هاي نباريدن هاي اسمانمان

تمام لحظه هاي طوفان شن هاي روانمان

سيراب اند...

عشق

اينجا عجب شكوهمند است

عجب زيباست

پر از سكوت

پر از نباريدن هاي اين اسمان پر از دود

اي...

زيبا بلبلان خوش خوان غزل خوان سرزمين هاي دور

خدا يارتان

سكوت شب هاي كويرمان

بدرقه ي راهتان...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 11:28  توسط اسمان  | 

سال نو كم كم داره شروع مي شه...

 

 

چيزي نمي تونم بگم

....

فقط ...

هيسسسسسسسسسسسسسس

خدا كنه تو اين سال جديد يه خورده بيش تر هواي همديگرو داشته باشيم

يه خورده بيش تر احساس مسوليت بكنيم

يه خورده بيشتر...

پيشا پيش سال نو رو تبريك مي گم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 19:9  توسط اسمان  | 

بي مقدمه...!!!

فكر كنم.... ديگه داره خودموني ميشه

اون روز بدون اينكه من بهش بگم

حواسش به من بود

فكر كنم...

نمي گم ولش كن

من كه حالم گرفته بود...اونم به ابراش گفت كه واسم ببارن

بدمن اينكه من بگم!!!!

مثلا داشت دركم مي كرد

فكر كنم...

نمي گم ولش كن

بعدش گفتم به خودم خوب منم تنهام(يه كمي)

اون كلا تنهاست

خوب مي خواستم بگم مي شه با هم...كه

خنديد

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نفهميدم

فكر كنم... ديگه داره خودموني ميشه

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:41  توسط اسمان  |